بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود...
به باد عاشق بود
به باد بیسامان
کجاست خانه ی باد؟
کجاست خانه ی باد؟"
همه چیز را یک جا باختم
و حال به انتظار پرده ی آخر نشسته ام.
شاید هنوز دیر نباشد
میتوانم از بازی خارج شوم تا شاهد این پرده ی آخر نباشم
تا بیش از این نبازم
تا...
اما انگار دیگر دیر شده:
ما چو دادیم دل و دیده به توفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
به ایوان میروم و انگشتم را بر پوست کشیده ی شب میکشم
من اینجا بس دلم تنگ است
دروغ چرا؟ هر سازی هم که میبینم بدآهنگ نیست
هرچند ساز ناکوک هم کم نیست.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی دیگر حتی سایه ی نارونی نیز پیدا نیست
دارم میروم که تنها باشم
به قول مامان اگه نصف شب مریض شم چی؟
اما من از گرفتن دل در نیمه شب تنهایی بیشتر میترسم
وای تازه فهمیدم: من از تنهایی میترسم !!
فقط رویش را پوشاندم تا شاید بتوانم انکارش کنم
اما انگار دارد مثل یک زخم کوچک با این بیتوجهی به چرک مینشیند
میترسم
بیشتر از آنکه فکرش را بکنی
اما باز هم انکارش میکنم
میترسم
که یک روز این زخم کوچک همه وجودم را چرکین کند
آن وقت با کسی که سرتاپایش را قانقاریا گرفته چه میکنند؟
کدام عضوش را قطع میکنند؟
تو دیگر نمیترسی نه؟
آویشن دلش غصه دارد
اما نه به خاطر وبلاگ. میگوید مهم نیست.
آریانا چند سالش است؟ یک سال یا کمی بیشتر؟
همین تابستان با آویشن رفتیم پاساژ اندیشه کلی برایش لباسهای خوشگل خرید.
اما آریانا که بزرگ شود یادش میرود مگر نه؟
یعنی بزرگ شود بابا هم یادش میرود؟
آریانا هنوز خیلی کوچولو است. گفتی چند سالش است؟
آریانا خیلی چیزها را نمیداند
مثلا...
نمیداند که سرطان یعنی چه
و چرا بابا این روزهاهمش میخوابد
آویشن عزیز غصه نخور خودم برایت یک وبلاگ خوشگلتر درست میکنم
تاریک و ناشناخته
گاه گوارا و گاه وحشت زا
مثل لذت بیمناکی که از هر چیز جدید و ناشناخته سرمیکشد و انسان را برای کشف خود وسوسه میکند
گاه معصوم و گاه شرور
گاه بیرحم و گاه پرمهر.
و انگار که من نیز دیگر همان من نیست
نمیدانم که این خوب است یا بد؟
اما همین که متفاوت است خوب است
و تازه اصلا خوب و بد را با کدام معیار باید سنجید؟
به اندازه همه آدمها معیار هست که همان هم...
گاهی واسه همه چی وقت میذاریم به جز خودمون.
چقدر همه چیز از آخرین آپم تا به حال عوض شده
و من مثل همیشه از تغییرات لذت میبرم علی الخصوص که در سال نوآوری و شکوفایی نیز به سر میبریم!
بازیافت یک دوست قدیمی
یافتن یک دوست جدید
لذت بردن از وجود دوستان موجود
هیجان سفر اون هم به تنهایی
و اشتیاق کودکانه برای اولین خانه من.
همه اینها شاید برای احساس آرامش و رضایت کافی باشند
اما روح ناآرام من هنوز بیتابانه گمشده اش را میجوید
و هنوز هم سرگردان و آشفته ام میسازد
اما شاید آرامش تنها از آن سکون مرداب باشد...
شاید هم این اسمش یک بیماری مزمن به اسم حرص و زیاده خواهی باشد که همیشه دامنگیر من بوده و کماکان هم هست
و دیگر هیچ![]()
